تبليغاتX
اتانازی


برچسب‌ها: کاريکاتور
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:51  توسط صادق  | 



با تو که حرف می زنم ،صدامو صاف می کنم

دارم به زیبایی تو ، باز اعتراف می کنم
با تو که حرف می زنم ، آینده ی من روشنه
دنیام دستای توئه ، که توی دستای منه
ثانیه ها کنار تو ، به مردن عادت می کنن
حتی به راه رفتن ما ، همه حسادت می کنن
وقتی بهم زل می زنی ، دیگه نفس نمی کشم
اونقدر آرومم پیش تو ، می ترسم از آرامشم
ثانیه ها کنار تو ، به مردن عادت می کنن
حتی به راه رفتن ما ، همه حسادت می کنن
برچسب‌ها: شادمهر
+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 12:35  توسط صادق  | 



دو واره آسمانه دیل پورابو (دوباره دل آسمان پر شد)

سیه ابرانه جیر مهتاب کورابو (مهتاب، پشت ابرهای سیاه کور شد)
ستاره دانه دانه رو بیگیفته (ستاره ها، دانه به دانه، [از من] روی گرفتند)
عجب ایمشب بساط غم جورا بو (امشب، بساط غم چه عجیب جور شده است)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 0:44  توسط صادق  | 

گیلکی می زُون ، می شیرین لَجَه بِیَه گب لَب بَزنیم زاکه ورجَه گیلکی گب ، خجالتی ندانه اونَه خَئن حِفس بَکئونیم میثل گنجَه
برچسب‌ها: گیلکی
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 23:48  توسط صادق  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 14:10  توسط صادق  | 

الوليد بن طلال وطائرته الجديدة (70% من وزنها الداخلي من الذهب) .... وطفل مسلم عربي صومالي يأكل التراب ...... ف لأي إسلام يدين مثل هؤلاء !!!



+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 13:27  توسط صادق  | 

به گزارش برنا، امروز هشتم ماه صفر است که وقایع مهمی در طول تاریخ در این روز رخ داده که گزیده‌ای از آنها را در ادامه می‌خوانید:


وفات سلمان فارسى(رحمه الله)
سلمان فارسى که نام او روزبه اصفهانى و از اهالى قریه «جى» بود، در روز هشتم صفر در مدائن درگذشت و ایشان را سلمان محمدى نامیدند.

رسول خدا(صلى الله علیه وآله) سلمان را از یک یهودى به نام عثمان بن اشهل خرید و از قید بندگى آزاد کرد و او هم مسلمان شد و به سلمان معروف شد.(1)

«برادر سلمان»
اهل مداین، اشک ریزان و دل شکسته، در کنار پیکر مردی حلقه زده اند؛ مردی که گرچه والی و حاکم آنها بود، به هیچ یک از حاکمان و سلاطینی که تا آن زمان دیده بودند، شباهتی نداشت؛ مردانه می زیست و در روح آسمانی اش، ذره ای تکبر و خودستایی نداشت.

از دست دادن سلمان، بسیار غم بار بود؛ اما اندوه دیگر اهل مداین، سفارش سلمان بود که خواست او را غسل و کفن نکنند؛ که مولایش علی برای این کار خواهد آمد. یالَلْعَجَبْ! مداین کجا و مدینه کجا؟ همه در این تشویش بودند که سواری رسید و خود را به پیکر سلمان رساند. نشست و پارچه را از صورت سلمان کنار زد و ناگهان، همه دیدند که لبخندی بر لبان بی جان سلمان نشست؛ گویی دیدن مولایش از پس چندین سال فراق، جسم بی جانش را نیز شادمان کرده بود! «آفرین بر تو سلمان؛ زمانی که رسول خدا صلی الله علیه و آله را ملاقات کردی به او بگو که امت او با برادرت چه کردند...».

نزول آیه (وَ اتَّقُوا یوماً تُرجَعون فیه الى اللّه)
آیه مبارکه (وَ اتَّقُوا یوماً تُرجَعون فیه الى اللّه) مشهور به آخرین آیه قرآن کریم است که در این روز بر پیامبر(ص) نازل شد و پیامبر اکرم(ص) پس از 21 روز از نزول این آیه از دنیا رفت.(2)

شهادت اُوَیس قرنىّ(رحمه الله)
اویس از اصحاب امیرالمؤمنین(ع) و یکى از زهاد ثمانیه بود که آنها عبارتند از: ربیع بن خُثیم ـ هَرَم بن حیّان ـ اُوَیْس قَرَنى ـ عامر بن عبد قیس ـ ابو مسلم خولائى ـ مسروق بن الاجدع ـ حسن بن ابى الحسن بصرى ـ سوید بن یزید، که چهار نفر اول از اصحاب على(علیه السلام)و از زهاد و اتقیاء بودند و چهار نفر دیگر باطلند.

اویس در یمن شتر بانى مى‌کرد و از اجرت آن نفقه مادر صالحه را تامین مى نمود. روزى از مادرش اجازه خواست تا به زیارت رسول خدا(ص) در مدینه برود، مادرش گفت: برو؛ اما اگر پیامبر(صلى الله علیه وآله) در خانه نباشد توقف مکن. اویس چون به دیدار پیامبر(ص) رفت و پیامبر(ص)در خانه نبود، به یمن بازگشت. زمانى که پیامبر(ص) به خانه آمد نورى مشاهده نمود، فرمود: کسى آمده؟ عرض کردند: از یمن شتربانى آمده بود که اسم او اویس بود و براى شما سلام فرستاد و بازگشت. حضرت فرمودند: آرى این نور اویس است که در خانه ما هدیه گذاشته و رفته.

اویس با قباى پشمى و با شمشیر و سپر نزد حضرت على(ع) رفت و عرض کرد: یا على دستت را بده تا بیعت کنم. حضرت فرمود: به چه قسم بیعت مى کنى؟ عرض کرد: به سمع و طاعت و قتال در مقابل شما تا شهید شوم یا خداوند پیروزى عطا نماید. حضرت فرمود: اسم تو چیست؟ عرض کرد: اویس. حضرت فرمود: تو اویس قرنى هستى؟ عرض کرد: بلى. فرمود: اللّه اکبر، از پیامبر(ص) شنیدم که فرمود: یا على تو مردى را از امت من درک مى کنى که اسم او اویس قرنى است و او با شهادت از دنیا مى رود.

اویس قرنى در سال 37 هجرى قمرى در رکاب امیرالمومنین(ع) در جنگ صفین به شهادت رسید.(3)

تصاویر دیده نشده از مقبره سلمان فارسی در شهر تاریخی مداین را می‌توانید در ادامه مشاهده کنید.
 










+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 23:44  توسط صادق  | 

نویسنده وبلاگ رزمنده سایبری در مطلبی نوشت:

من از جانب تمام کسانی که شعار دادند "مرگ بر بدحجاب" از تو معذرت می خواهم.

من از جانب تمام کسانی که شعار دادند " ملت ما بیدار است، از بدحجاب بیزار است" از تو معذرت می خواهم.

من از جانب تمام کسانی که فعل تو را از خود تو جدا نکردند، معذرت می خواهم.

من می دانم که تو اگر اهمیت و فلسفه ی حجاب را بدانی، به حجابت از من هم پایبندتر خواهی بود.

من می دانم که اگر ظاهر امروز تو این است، من نیز بسیار مقصرم که اگر من توانسته بودم منطق و احساسم را راجع به حجاب به تو منتقل کنم، ظاهر امروز تو این نبود.

من می دانم که اگر در فرهنگ سالمی که حکم اکسیژن را دارد، نفس کشیده بودی، ریه های عفافت غبار نمی گرفت.

من می دانم که اگر عمق نقشه ها و اهداف دشمن و تلاش شبانه روزی شان را برای تاراج حیا می دانستی، مشتی محکم بر دهانشان می کوبیدی.

عزیز دلم!

اسلام را با آن چیزی که من و امثال من می گوییم و عمل می کنیم، نشناس!

حساب اسلام را از جامعه ی مسلمین جدا کن! که اگر ما به اسلام درست عمل کرده بودیم، پاکی همه جا را فرا می گرفت!

عزیز دلم!

اگر آن قدر نتوانسته ام تو را دوست داشته باشم، و این دوست داشتن را به تو نشان دهم، که تو با تمام وجود دریابی که برایم عزیزی و برای همین است که اعتقاد دارم باید از گوهر ارزشمند وجودت پاسداری شود، مشکل از من است!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 23:46  توسط صادق  | 


شب سردي است و من افسرده

راه دوري است و پايي خسته

تيرگي هست و چراغي مرده
 مي کنم تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سايه اي از سر ديوار گذشت
غمي افزود مرا بر غم ها
فکر تاريکي و اين ويراني
بي خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهاني
نيست رنگي که بگويد با من
اندکي صبر سحر نزديک است
هر دم اين بانگ برآرم از دل
واي اين شب چه قدر تاريک است
 خنده اي کو که به دل انگيزم ؟
قطره اي کو که به دريا ريزم ؟
صخره اي کو که بدان آويزم ؟
مثل اين است که شب نمناک است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليک غمي غمناک است


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 23:49  توسط صادق  | 



کيوان سابقی سرباز ايرانی تبار ارتش امريکا


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 21:21  توسط صادق  | 



«ژنرال پترائوس»، شما باید من را بشناسید،

من قاسم سلیمانی هستم؛

کسی که سیاست‌های ایران را در عراق، لبنان، غزه و افغانستان کنترل می‌کند؛

افزون بر این که مشخص است، سفیر ایران در بغداد نیز عضو سپاه قدس و جانشین او نیز عضو سپاه قدس است.


+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 1:17  توسط صادق  | 




من همسن و سال پسر تو هستم ،

تو همسن و سال پدر من هستی.

پسر تو درس می خواند و کار نمی کند،

من کار می کنم و درس نمی خوانم.

پدر من نه کار دارد ، نه خانه،

تو هم کاری داری هم خانه ، هم کارخانه ؛

من در کارخانه ی تو کار می کنم.

و در اینجا همه چیز عادلانه تقسیم شده است:

سود آن برای تو ، دود آن برای من.

من کار می کنم ، تو احتکار می کنی.

من بار می کنم ،تو انبار می کنی.

من رنج می برم، تو گنج میبری.

من در کارخانه ی تو کار میکنم.

و در اینجا هیچ فرقی بین من و تو نیست:

وقتی که من کار می کنم، تو خسته می شوی،

وقتی که من خسته می شوم ، تو برای استراحت به شمال می روی،

وقتی که من بیمار می شوم ،تو برای معالجه به خارج می روی.

من در کارخانه ی تو کار می کنم.

و در اینجا همه کارها به نوبت است:

یک روز من کار می کنم، تو کار نمی کنی،

روز دیگر تو کار نمی کنی ، من کار می کنم.

من در کارخانه ی تو کار می کنم

کارخانه ی تو بزرگ است.

اما کارخانه ی تو هر قدر هم بزرگ باشد،

از کارخانه ی خدا که بزرگتر نیست.

کارخانه ی خدا از کارخانه ی تو و از همه ی کارخانه ها بزرگتر است.

و در کارخانه ی خدا همه ی کارها به نوبت است،

در کارخانه ی خدا همه چیز عادلانه تقسیم می شود.

در کارخانه ی خدا ، همه کار می کنند.

در کارخانه ی خدا ، حتی خدا هم کار می کند.


قیصر امین پور

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 21:27  توسط صادق  | 

تاجر آمریکایی و ماهیگیر مکزیکی

یك تاجر آمریكایى نزدیك یك روستاى مكزیكى ایستاده بود كه یك قایق كوچك ماهیگیرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!

از مكزیكى پرسید: چقدر طول كشید كه این چند تارو بگیرى؟

مكزیكى: مدت خیلى كمى !

آمریكایى: پس چرا بیشتر صبر نكردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟

مكزیكى: چون همین تعداد هم براى سیر كردن خانواده‌ام كافیه !

آمریكایى: اما بقیه وقتت رو چیكار میكنى؟

مكزیكى: تا دیروقت میخوابم! یك كم ماهیگیرى میكنم!با بچه‌هام بازى میكنم! با زنم خوش میگذرونم! بعد میرم تو دهكده میچرخم! با دوستام شروع میكنیم به گیتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با این نوع زندگى !

آمریكایى: من توی هاروارد درس خوندم و میتونم كمكت كنم! تو باید بیشتر ماهیگیرى بكنى! اونوقت میتونى با پولش یك قایق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم بعدا اضافه میكنى! اونوقت یك عالمه قایق براى ماهیگیرى دارى !

مكزیكى: خب! بعدش چى؟

آمریكایى: بجاى اینكه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقیما به مشتریها میدى و براى خودت كار و بار درست میكنى... بعدش كارخونه راه میندازى و به تولیداتش نظارت میكنى... این دهكده كوچیك رو هم ترك میكنى و میرى مكزیكو سیتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم میزنى ...

مكزیكى: اما آقا! اینكار چقدر طول میكشه؟

آمریكایى: پانزده تا بیست سال !

مكزیكى: اما بعدش چى آقا؟

آمریكایى: بهترین قسمت همینه! موقع مناسب كه گیر اومد، میرى و سهام شركتت رو به قیمت خیلى بالا میفروشى! اینكار میلیونها دلار برات عایدى داره !

مكزیكى: میلیونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟

آمریكایى: اونوقت بازنشسته میشى! میرى به یك دهكده ساحلى كوچیك! جایى كه میتونى تا دیروقت بخوابى! یك كم ماهیگیرى كنى! با بچه هات بازى كنى !با زنت خوش باشى! برى دهكده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنى و خوش بگذرونى!!!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 19:52  توسط صادق  | 

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت :
ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟
 
مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد
 
مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری. ... می‌خوری تو و هفت جد آبادت ... خجالت نمی کشی؟ ...
 
جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد
 
خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم
 
مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ...

 
*وبلاك پسرك چوپان  http://pesarakechopan.blogfa.com
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 16:34  توسط صادق  | 

«فا بیان» دختر ۲۸ ساله فرانسوی است تا چندی قبل مدل لباس بسیار معروفی بود که شرکت‌های بزرگ با او قراردادهای کلانی می‌بستند. عکس او در مجله‌ها و شبکه‌های مختلف تلویزیونی به نمایش در می‌آمد ولی حالا در روستاهای دور دست افغانستان به درمان بیماران می‌پردازد و از زندگی خودش بسیار راضی و خوشحال است چرا که او حالا اسلام را پذیرفته و یک مسلمان است.

فابیان با اعتماد به نفس کاملی گفت: «اگر لطف و رحمت خداوند شامل من نمی‌شد، هیچ گاه نمی‌توانستم مسلمان شوم و تا آخر عمرم مانند یک حیوان زندگی می‌کردم. من در آن زندگی فقط به دنبال سیراب کردن هوس و شهوت‌های خود بودم و هیچ اصول و ارزشی برای خود نداشتم. از کودکی آرزو داشتم پرستار شوم، اکنون که مسلمان شده‌ام به آرزوی خود رسیده‌ام.»


بله او به آرزوهای خودش رسیده است و حالا راه هدایت را پیدا کرده است. او تا دیروز همه خواسته‌های دنیایی را داشت، ثروت و شهرت و … اما حالا حقیقت را داشت، آرامش را داشت، اعتماد به نفس را داشته چیزی را داشت که قبلاً هیچ‌گاه نداشته، «ایمان».

او گفت: «در حال و هوای کودکی همواره خودم را در حالت کمک به کودکان بیمار تخیل می‌کردم اما وقتی بزرگ‌تر شدم، به دلیل زیبایی ظاهری که دارم ناخودآگاه به سمت دنیای مدل کشیده شدم و از شکل من استفاده ابزاری می‌شد، دقیقاً مانند یک وسیله مدت دار که بویی از انسانیت در آن نبود.»

این دختر تازه مسلمان شده، همچنین گفت: «تا اینکه برای شرکت در یکی از برنامه‌ها به بیروت پایتخت لبنان دعوت شدم. وقتی به آنجا سفر کردم، صحنه‌هایی دیدم که در همه عمرم مانند آن را ندیده بودم. در آنجا پیش از گذشته از خودم منفور شدم و کم کم به سمت متحول شدن حرکت کردم تا اینکه در نهایت به اسلام که انسانیت واقعی در آن وجود دارد، رسیدم. پس از مسلمان شدن در بیروت به پاکستان سفر کردم و از مرز این کشور به افغانستان رفتم و با کمک به کودکان و مجروحان یکی از آرزوهای دیرینه و کودکی خود را محقق ساختم.»

وقتی فا بیان مسلمان شد خیلی‌ها تلاش کردند او را از راهی که انتخاب کرده بود منصرف کنند. «فا بیان» در این باره گفت: «شرکت‌های مدل پس از اینکه از مسلمان شدن من با خبر شدند، سعی کردند مرا به راه قبلی باز گردانند از همین رو هدایای بسیار زیادی برایم فرستادند و پیشنهاد دستمزد سه برابری نسبت به قبل را به من دادند اما من که تازه راه اصلی را یافته بودم، هدایا را پس فرستاده و همه پیشنهادات آنان را رد کردم و اکنون احساس می‌کنم که در خوشبختی کامل به سر می‌برم.”

خانواده او هم تلاش زیادی کردند جلوی کار او را بگیرند و اما فا بیان برای راهی که انتخاب کرده بود مصمم بود. حالا او زندگی‌اش را صرف کمک به دیگران می‌کند تا به ما هم یاد بدهد که مهم‌ترین داشته یک انسان ایمان اوست، به خاطر ایمان حتی می‌شود از ثروت و شهرت هم گذشت.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 0:47  توسط صادق  |